تبليغاتX
هفته نویس

پلک هایم را روی هم فشار میدهم تا شاید اندکی از تصویر روزهای خوش را بتوانم در ذهنم تداعی کنم .از این پهلو به آن پهلو.دیگر حالم از بوی تخت خوابم بهم میخورد . اما با این حال اتاقم تنها جایی است که میتوانم تحملش کنم. مدام فکر میکنم . به روزهای گذشته ام .شنبه  تا جمعه های گذشته ام را چندین بار مرور کردم .تمامش انگار پاک شده .چهره ها از یادم رفته صدا ها خنده ها محل ها و تمام اتفاقات . اگر از کسی کینه ای هم به دل دارم اگر ببینمش نه میشناسمش و نه چیزی از او بخاطر دارم . شایدم در آغوش بگیرمش و با هم ساعت ها گپ بزنیم .  کوچکترین امیدی به آینده ندارم . هر روز میتواند صبحش یک شروع و شبش یک پایان باشد . بدون کوچکترین تفاوتی با روز های قبل . موبایلم که زنگ میخورد مطمئن از این که کسی کار مهمی با من ندارد جوابش را نمیدم و خدارا شکر که اس ام اس هم نمی آید . کما اینکه زمانی هم که می آمد خبر مهمی را با خود نمی آورد . زندگی ام شبیه یک خلاء شده نه به کسی جذب میشود و کسی را جذب میکند . تمام شماره های موبایلم را نگاه میکنم از روی هر اسمی که رد میشوم تنها تصویر مبهمی از او در ذهنم می آید . حتی کسانی را که چند ساعت پیش دیده ام .  راستی امروز چند شنبه و چندم است ؟هنوز بعضی تاریخ ها در ذهنم واژه انتظار را معنی میکند . ۱۱؟ ۱۸؟ ۲۹؟ ۶؟ تا آخرش همین است دیگر ادامه نمیدهم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط محمد قاسمی |

هیچ وقت باورم نمیشد به همین راحتی باشه ...

فکر میکردم سخت تر از این باشه ...

ولی راحت بود ...

همیشه بعد از سختی راحتیه ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:47 توسط محمد قاسمی |

شامت را میخوری و با یک شب بخیر گفتن ارتباطت را با آدم های بیرون اتاق قطع میکنی . درب اتاق همان صدای همیشگی را که موقع بسته شدن میدهد را تکرار میکند تا باز هم به تو یاد آوری کند که در این اتاق تنها هستی . پشت میز تحریرت که معمولا با کاغذ تکه ها و مجلات و دی وی دی ها و کلی سیم پرشده مینشینی و تمام حواست را جمع میکنی برای نوشتن . همیشه ابتدای نوشتن ها فکر میکنی که اینبار یک اثر ادبی فاخر خواهد شد و حرفهایی جمله میشوند که تا بحال کسی نگفته و ننوشته است.اما به انتهای کار که میرسی باز هم میبینی تو هم شده ای مثل بقیه . حتی اگر متفاوت تر از همه ی آدم ها هم که باشی باز هم در گروه متفاوت ها مثل یکدیگر هستیم .پس بیخیال و با اعتقاد به این که بالاخره در یک گروهی مثل ما هست و ما هم در گروهی هستیم به نوشتن ادامه میدهی . تنها خاصیتش(این گونه نگاشتن) سکوت سردی است که پس از نوشتن آخرین جمله به تو دست میدهد .این سکوت و سردی را دوست دارم.

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 21:42 توسط محمد قاسمی |

سلام

و یک عالمه لحظه های خوب

 خدا حافظ

و یک عالمه خاطره های خوب

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:41 توسط محمد قاسمی |