شبهای سرد میدان امام حسین
بعد از کلاس و آرام و تنها راه افتادن بعد از تمام هیا هوی دانشکده و بحث های بی فایده.از تمام آنچه که میپندارم آموخته ام به راحتی جدا میشوم و حرکت میکنم.کمی راه را برای خودم دور میکنم تا در میان مردم راه بروم.تا یادم نرود که زنده ام.برای خودش لذتی دارد وقتی دستهایت را در جیبت فرو کرده ای و شانه هایت بی تفاوت به شانه های مردم میخورد. درد در سرما خودش را بیشتر نشان میدهد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:11 توسط محمد قاسمی
|
واقعا آدم چرا دلش شور میزنه.یا چی باعث میشه که آدم به این حال بیفته. اخیرا دچار این حالت میشم .هروقت که یه مقدار زیادی فکر میکنم دچار دلشوره بدی میشم.این در حالیه که تا ساعت ها بعد از این که اون فکر رو از خودم دور میکنم بازم دلشوره همراه منه.و من همینطور متواترا این حالو دارم.
شاید به خاطر سلامتی خودمم که شده باید یه مقدار کمتر فکر کنم.یا عمق تفکراتم رو تا حدی ببرم که دچار این حال نشم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 12:5 توسط محمد قاسمی
|
در این روز گار بی کسی این برایم مهم است که صدای چه کسی به گوشم میرسد و چه میگوید حتی اگر هم صحبت من یک کرو لال مادر زاد باشد.راستی چه حرف مهمی در این دنیا هست که حتما باید گفته شود.زمانه پر است از حرفهای نگفته و حرف های گفته شده.این هم مهم نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:56 توسط محمد قاسمی
|
هوا بارانی شد و ظاهرا قرار است که روز ها رنگ دیگری به خود بگیرند.شاید اتفاقاتی هم بیفتد به هر حال روز گار در حال گذر است و ما هم ...
موسیقی گوش میکنم با هدفن و از شتک های باران روی صورتم در کنار بوی گازوئیل شهرم لذت میبرم.شهری که خیلی ها از دیدن باران خوشحال نشدند
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:4 توسط محمد قاسمی
|
نبودیم و کسی هم بپرید کجایی .
باز هم مینویسم .فقط به امبدی که تو بخونبش.
بی نظر
اگه نگاه کنی عطر بودنت میپیچه تو کلمه
شاید پاگیرم شدی
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:14 توسط محمد قاسمی
|