گرماي هوا حالمو جا مياره.مخصوصا وقتي كه از شدت گرما جلوي پاتم نميتوني به خوبي ببيني.روده هات به هم ميپيچن و خيال ميكني كه انقريبه كه آخر دنيا برسه.اما دوست داري راه بري.نپرس كجا كه هميشه مقصد نا معلوم بوده.ماشينا از كنارم رد ميشن. كاش ميتونستم بفهمم درد آدما چه طور درمان ميشه.دردشون چيه.اي نروزا فقط دوست دارم از درد بشنوم.درد...گرما...درد...سرگيجه ...درد...گرما... ... .
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط محمد قاسمی
|
از كنار آدمك هاي دور و برم به راحتي ميگذرم بدون توجه به خنده ها و گريه هاشون.گستاخ و بي پروا تو شهر قدم ميزنم و سعي ميكنم تا كوچكترين تعاملي با هاشون نداشته باشم .
شهر من اين روزا خونه گرگ شده.خونه گرگايي كه بوي خون هارشون ميكنه ولي براي خوردن چيزي پيدا نميكنن.
اما خوب احساس ميكنم ته ماجرا ...
از بين تمام دغدغه هاش براي نوشتن حالا تو فكر يه متن موندگاره واسه سنگ قبرشه.بيچاره چقدر منتظر رسيدن مرگش بود اما حال مث سگ پشيمونه و دست و پاش ميلرزه؛ديگران نگام ميكنن...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:18 توسط محمد قاسمی
|