واقعا چه فرقي ميكند بين بي پولي براي خريد و نبودن چيزي براي خريدن كه در هر دو حالت ما ناتوانيم و يك طرف ماجرا كم است.
گفت هرچه در دارم را پاي خريد كتاب دادم.شده ام مثل صادق هدايت.كاش همه ميشديم مثل او...او هدايت شده بود .
فكر را راحت تر از شكم ميتوان پروراند.اما چه كنيم كه لذت خوردن و ريدن از پرورش فكر بيشتر به جانمان چسبيده.نداشته هاي جسممان بيشتر رخ مينماياند.
در دوراني زندگي ميكنم كه خيلي چيز ها كم است. گويي كه اگر بود هم باز چيز هاي ديگري نبودش حس ميشد.اين رسم زندگي توله هاي چموش آدم و حواست.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط محمد قاسمی
|
شهر سنگي.زندگي در كنار مردمان عجيب و غريب و هم قريب.نگاه هاي سردسربي كه در انتها ي آن همه چيز گم شده.خيابان هايي كه به بن بست ميرسند و اين همه عجله براي رسيدنها.من روي اين كره خاكي چه كار دارم كه بايد حتما انجام بدهم.وقتي آخر ماجرا معلوم است.
اي كاش ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5 توسط محمد قاسمی
|
روزهای به ظاهر زیبای بهاری برای من چندان رقبت انگیز نیست.و هر روز مثل روز قبل با تکرار بیمزه اش به پایان میرسد.آنقدر که میل و رقبتی به نوشتن جفنگیات همیشگی ام که در کله پوکم مثل مگس ها توی شیشه بالا و پایین میپرند هم ندارم.تنها یک مطلب مرا خرسند میکند .آخر این بازی جبری مرگ است و دیگر مهم نیست که مرگ پایان است یا آغاز.خوب است که هست.شاید بتوان با مرگ،خستگی این کار اجباری را رفع کرد یا در کنار حوری های موعود یا در قعر جهنم ودر کنار مخلوقات نیم سوز خورده.باز هم فرقی نمیکند .
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 توسط محمد قاسمی
|