از رونق افتادیم.نه کسی سراغ ما رو میگیره نه ما سراغ کسی رو میگیریم.فعلا به خاطر مشغله ای که دارم نوشتن برام سخت شده.اما از دغدغه هام کم نشده.این روزا با روزهای قبلم فقط این فرقو داره که با خستگی بیشتری به مردم نگاه میکنم.کاری که همیشه دوست دارم.
بعدم اینکه همینجوری عیدتونم مبارک.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:31 توسط محمد قاسمی
|
خ یلی خسته ام.این روزا عین روزگار پیری داره سخت و کند میگذره.دلم میخواست بهونه ای بود برای سال نو .کاش علت این همه اشتیاق رو برا نو شدن و میدونستم. اما دوست دارم فقط نگاه کنم به ولع زنها موقع خرید و نگاه خسته مردهای شهر به دور بر.شایدم زنها.کاش مال خودمون میشدیم .فعلا که هوای دل سرده و کله هم مثل همیشه پوک.خوشبختانه فقط تعداد نمیدونم هام از سال پیش بیشتر شده.خدارو شکر.واقعا جای سوال داره برام که آخه مگه...خسته شدم از بس حرف زدم و مثلا تحلیل کردم.حرفای دانشگاهی.تو تاکسیی،اتوبوسی،رسانه ای،مینیبوسی،صف گازی،کل عمری...
هی.خدا.
شبتون بخیر.حتی اگه روز خوندینش
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط محمد قاسمی
|