تبليغاتX
هفته نویس

این روزها بیشتر دلم تنگ میشود...

کاش میشد همه را یکجا دید قبل از آنکه دیگر نتوانی  ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:33 توسط محمد قاسمی |

گرماي هوا حالمو جا مياره.مخصوصا وقتي كه از شدت گرما جلوي پاتم نميتوني به خوبي ببيني.روده هات به هم ميپيچن و خيال ميكني كه انقريبه كه آخر دنيا برسه.اما دوست داري راه بري.نپرس كجا كه هميشه مقصد نا معلوم بوده.ماشينا از كنارم رد ميشن. كاش ميتونستم بفهمم درد آدما چه طور درمان ميشه.دردشون چيه.اي نروزا فقط دوست دارم از درد بشنوم.درد...گرما...درد...سرگيجه ...درد...گرما...           ...            .   
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط محمد قاسمی |

از كنار آدمك هاي دور و برم به راحتي ميگذرم بدون توجه به خنده ها و گريه هاشون.گستاخ و بي پروا تو شهر قدم ميزنم و سعي ميكنم تا كوچكترين تعاملي با هاشون نداشته باشم .
شهر من اين روزا خونه گرگ شده.خونه گرگايي كه بوي خون هارشون ميكنه ولي براي خوردن چيزي پيدا نميكنن.
اما خوب احساس ميكنم ته ماجرا ...
از بين تمام دغدغه هاش براي نوشتن حالا تو فكر يه متن موندگاره واسه سنگ قبرشه.بيچاره چقدر منتظر رسيدن مرگش بود اما حال مث سگ پشيمونه و دست و پاش ميلرزه؛ديگران نگام ميكنن...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:18 توسط محمد قاسمی |

واقعا چه فرقي ميكند بين بي پولي براي خريد  و نبودن چيزي براي خريدن كه در هر دو حالت ما ناتوانيم و يك طرف ماجرا كم است.
گفت هرچه در دارم را پاي خريد كتاب دادم.شده ام مثل صادق هدايت.كاش همه ميشديم مثل او...او هدايت شده بود .
فكر را راحت تر از شكم ميتوان پروراند.اما چه كنيم كه لذت خوردن و ريدن از پرورش فكر بيشتر به جانمان چسبيده.نداشته هاي جسممان بيشتر رخ مينماياند.

در دوراني زندگي ميكنم كه خيلي چيز ها كم است. گويي كه اگر بود هم باز چيز هاي ديگري نبودش حس ميشد.اين رسم زندگي توله هاي چموش آدم و حواست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط محمد قاسمی |

شهر سنگي.زندگي در كنار مردمان عجيب و غريب و هم قريب.نگاه هاي سردسربي كه در  انتها ي آن همه چيز  گم شده.خيابان هايي كه به  بن بست ميرسند و اين همه عجله براي رسيدنها.من روي اين كره خاكي چه كار دارم كه بايد حتما انجام بدهم.وقتي آخر ماجرا معلوم است.
اي كاش ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5 توسط محمد قاسمی |

    روزهای به ظاهر زیبای بهاری برای من چندان رقبت انگیز نیست.و هر روز مثل روز قبل با تکرار بیمزه اش به پایان میرسد.آنقدر که میل و رقبتی به نوشتن جفنگیات همیشگی ام که در کله پوکم مثل مگس ها توی شیشه بالا و پایین میپرند هم ندارم.تنها یک مطلب مرا خرسند میکند .آخر این بازی جبری مرگ است و دیگر مهم نیست که مرگ پایان است یا آغاز.خوب است که هست.شاید بتوان با مرگ،خستگی این کار اجباری را رفع کرد یا در کنار حوری های موعود  یا در قعر جهنم ودر کنار مخلوقات نیم سوز خورده.باز هم فرقی نمیکند .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 توسط محمد قاسمی |

از رونق افتادیم.نه کسی سراغ ما رو میگیره نه ما سراغ کسی رو میگیریم.فعلا به خاطر مشغله ای که دارم نوشتن برام سخت شده.اما از دغدغه هام کم نشده.این روزا با روزهای قبلم فقط این فرقو داره که با خستگی بیشتری به مردم نگاه میکنم.کاری که همیشه دوست دارم.

بعدم اینکه همینجوری عیدتونم مبارک.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:31 توسط محمد قاسمی |

خ یلی خسته ام.این روزا عین روزگار پیری داره سخت و کند میگذره.دلم میخواست بهونه ای بود برای سال نو .کاش علت این همه اشتیاق رو برا نو شدن و میدونستم. اما دوست دارم فقط نگاه کنم به ولع زنها موقع خرید و نگاه خسته مردهای شهر به دور بر.شایدم زنها.کاش مال خودمون میشدیم .فعلا که هوای دل سرده و کله هم مثل همیشه پوک.خوشبختانه فقط تعداد نمیدونم هام از سال پیش بیشتر شده.خدارو شکر.واقعا جای سوال داره برام که آخه مگه...خسته شدم از بس حرف زدم و مثلا تحلیل کردم.حرفای دانشگاهی.تو تاکسیی،اتوبوسی،رسانه ای،مینیبوسی،صف گازی،کل عمری...

هی.خدا.

شبتون بخیر.حتی اگه روز خوندینش

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط محمد قاسمی |

سلام

اول اینکه دوست نداشتم اولین مطلب این وبلاگو با خبر مرگ زمستونی تنها خالم شرو کنم اما چه کنیم مرگ رو هم خیلی ها جزو زیبایی های دنیا حساب میکنن.مثل من.تنها قصه بعد از مرگ گلایه های آدمها از خودشون و بی وفایی های زنده بودن هاشونه و بعدهم اشکی از روی نمیدونم خجالت یا درد یا شراکت در غم.اما پایان زندگی دنیایی یه آدم آغاز جنگ و تنهایی زنده هاست‌.حرفهایی از جنس آدمهای زنده که کمترین سنخیتی نه با مردن٬نه با مرده٬ونه با هیچ چیز دیگر دارد.

دوم مردم غالبا"از مرده ها میترسند اما واقعیت ترسیدن از آدم های زنده است مرده که کاری به کسی نداره برادر من!

سوم جشنواره فیلم فجر امسال نمیدونم چه حال و هوایی خواهد داشت .وقتی یاد صف های عریض و طویل سالهای مادر و مسافران و ناخدا خورشید می افتم رفتن به جشنواره در این سال و زمانه ٬با دیدن برنامه های مناسبتی جعبه جادو هیچ تفاوتی نمیکنه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط محمد قاسمی |

سلام

خوش امدید

وبلاگ  سلام به خاطر حال و هوایی که خودم براش تعریف کرده بودم بهم اجازه نمیداد که هر مطلبی رو توش بنویسم.اما اینجا یه مقدار دستم باز تره. سلام هم به قوت خودش باقیه.

اومدم که بنویسم...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط محمد قاسمی |