یک کامپیوتر کیفی ازآنهایی که این روزها هرکس یکی اش را به دنبال خودش میکشاند با آن صفحه ی کوچکش مهمان آن روز کلاسی بود که سگ صاحبش را نمی شناخت ازبس شلوغ بود .استاد هم از پس ساکت کردن دانشجو ها بر نمی آمد و ناتوانی اش را میشد در هیس هیس کردن مدامش فهمید .جای من طبق معمول ته کلاس دقیقا مناسب ترین محل برای موسیقی گوش کردن و اس ام اس زدن و ... است.با هزار دنگ و فنگ بالاخره تصویر فیلم آمد و قرار شد که همه خفقان بگیرند تا ببینیم فیلم چه میخواهد بگوید .برق کلاس خاموش شد و تقریبا همه چیز آماده بود تا یک مستند مرتبط با درس از یک صفحه ی چهارده اینچی برای پنجاه دانشجوی متعهد پخش شود .فیلم در باره ی آن چیزی بود که پیر مرد ها با آن معمولا در وسائل نقلیه اعصابت را سرویس میکنند و دست آخر ترافیک و گرانی و همه ی گند های ببار آمده را ناشی از آن میدانند. بله پارسه .تخت جمشید و حمله ی تیمور لنگ و از این حرفها .راوی فیلم فرنگی بود و داشت میگفت و میگفت و میگفت .از اینکه این بنارا عمله های حقوق بگیر علم کرده اند و برایش حقوق گرفته اند نه برده ها و این که در آن زمان آزادی بوده و زنان سمت داشته اند و حقوق داشته اند و خلاصه کم کم داشت باورم میشد که گذشته ی واقعا پر افتخاری داشته ام و خود از آ ن بی خبر بوده ام و یک مقداری هم از این حس ها که هر طرفی شعار بدهد به آدم دست میدهد هم بسراغم آمد که ناگهان صدای اذان آنچنان بلند در راهروهای دانشگاه طنین انداز شد که من فقط یاد قوه ی قهریه رب العالمین افتادم و دیگر بلند گوهای کوچک آن ماسماسک توان این را نداشت که بگوید تخت جمشید کی تبدیل شد به این خرابه و اسرار مگوی این مرز پرگهر چه بوده است؟همیشه چیزی باعث میشود که چیز دیگری پنهان بماند !
وروزها که یکی پس از دیگری آینده را می آورد
و من در کشاکش این گذشته و آینده نیمه میشوم .
نیمی برای روزهای رفته و نیمی برای روزهای مانده .
اکنون نیمی از مرا میبینی که در برابرت ایستاده است .
تو می دانی من در کجای این بازی زمانم؟
نه چگونه باید بدانی؟
تو که خود نیمی از است یا بود ِ خود هستی!!
صفحه های تقویم ورق میخورد و همه را به دو نیم میکند .
این سوال ِ همه میشود .
من هستم یا بودم؟
تو هستی یا بودی؟
اوهس..
ما ..
آنها ..
...
از پنجره ی تاکسی نگاهم را گرفت
بیلبرد کنار اتوبان
تصویر یک کودک ده یا دوازده ساله در حال نگاه کردن به یک خانه روی دفتر نقاشی اش بود . و بالای سرش نوشته بود
تو فکر یک سقفم
با خودم گفتم حتما پدر این کودک نیز به سقفی نرسیده که پسرش از این سن به جای کشیدن گل و درخت یا بازی کنار دوستانش باید دست به زیر چانه بکوبد و در فکر یک سقف باشد . شاید هم تامین مسکن برای فرزندان به عهده ی خود فرزندان است و از آلان به جای خرید کتاب و وسایل بازی باید یه پدرانشان بگویند ما آنها را نمیخواهیم و تو فکر یک سقفیم!! . احتمالش هم هست که خبری به کودک رسیده که کره ی زمین درحال کوچک شدن است و بشر آینده مشکل مسکن خواهد داشت . که این نکته ذهن اورا مشوش کرده که از الان به تو فکر یک سقف برای زندگی آینده اش باشد . یا اینکه اخباری در رابطه با تحویل بروز مسکن های مهر شنیده و هر جور که حساب کرده دیده به او چیزی نمیرسد چون کودک است و قاعدتا مجرد و باید همچنان فقط در فکر یک سقف باشد . یا شاید پدرش خانه ی مهر را گرفته و حساب کرده و دیده اگر پدرش 99 سال دیگر قسط بدهد با احتساب 45 سال سن الانش 144 سال خواهد داشت و در آن موقع شاید بچه اش را هم نشناسد (تازه به شرط حیات و تک فرزندی . حالت های دیگر برای ادامه مطلب غیر قابل تصور است) . یا اینکه اگر پدرش انشاالله 45 سال دیگر عمر کند و همین امروز خانه مهر را تحویل بگیرد و در سن 90 سالگی به رحمت ایزدی ببرندش تازه پدرش 45 سال قسط داده و 54 سال قسط دیگر مانده که احتمالا او باید پرداخت کند . که با حتساب سن دوازده ساله خودش با ید تا سن 66 سالگی قسط خانه پدری را بدهد . پس خودش چی؟! .باز هم باید در فکر یک سقف باشد . با این حساب تکلیف من که الآن 26 سالم است و هنوز مجرد هم هستم معلوم است .
باید تو فکر یک سقف باشم از الان تا ...
((طرح از پدرم))