تبليغاتX
هفته نویس

خیلی اوقات اینگونه میشوم . تصمیم میگیرم کمی از دیگران فاصله بگیرم و اندکی خودم را فارغ از همه چیز و همه کس مزه مزه کنم تا ببینم هنوز از آن چه که باید باشد چیزی مانده است یا نه.مدت ها بود که این اتفاق نیفتاده بود تا این بار که ...

خیلی از دوستان بنا به لطف و مرحمتشان گلایه کردند که چرا نمینویسی؟!و من هم در جواب پرت و پلاهایی میگفتم و آنها هم میرفتند و قضیه تمام میشد . اما بیشتر از همه خودم نارااحت بودم که نمیتوانستم بنویسم یا اینکه نمیتوانستم نوشته هایم را برای خواندن بزرگواران بگذارم تا این که...

پیرو حوادث اخیر جمعی از دوستان خوبم را از دست دادم . از نبودشان ناراحتم اما بیشتر از آن از شیوه ی تفکرشان ناراحتم و این امر نه به من ربطی دارد نه به هیچ کس دیگری که چرا دیگران چگونه فکر میکنند.به حقیقت تفکرشان پی نبرده بودم تا این که...

من پیاده میشوم.ماشین میایستد و من پیاده میشوم .هوای دوگانه ایست سرما تمام زور خودش را میزند تا زمستانی بودنش را اثبات کند اما خورشید هم در این میانه گرمایش را دریغ نمیکند. راسته ی دیوار های آجری کنار هم را طی میکنم تا میرسم . عده ای مشغول پرسه زدن هستند و عده ای هم با دست به یکدیگر جایی را نشان میدهند .اینجا را دوست دارم .آدمهایی که اینجا هستند را هم دوست دارم .نه من بلکه همه آنهارا دوست دارند.اینجا حتی سنگ های قبرشان هم کمی متفاوت تر از سایرین است .اینجا قطعه ی هنرمندان است. در بین سنگ قبرها قدم میزنم .اولین بارم نیست .اسامی بعضی ازآنهارا فقط از افواه شنیده ام و هرگز حتی یک سطر هم از کتابهایشان نخوانده ام. یا شاید به یاد نیاورم که نقششان چه بود یا کدام قطعه را نواخته اند یا کدام پیکر را تراشیده اند .اما اینجارا دوست دارم.بغض گلویم را فشار میدهد و سر قبر خسرو شایگان میترکد. با قطره های اشک روی صورتم سر قبر سیف اله دا و شکیبایی و نوذری و آقالو ورسام وغیره میروم افسوس میخورم که ایکاش آنها زنده میبودند و یا شاید چه خوب شد که رفتند.اگر میماندند مگر چه میکردند جز غصه خوردن.هنوز هم کسی برای تفکرات و احساسشان تره ای خرد نمیکند.شاید کتابهای خیلی از آنها هنوز نوبت چاپ نگرفته باشد و شاید خیلی از آنها حتی ممنوع الیاد کردن باشند!همه ی آنها برای هدفی تلاش کرده بودند اما کاش میشد آنها که هنر اینها را نفی شرع و عرف میدانند را یافت و به آنها گفت ...

ظاهرش شکل قبرستان است اما کمی متفاوت . سنگهای شکسته و ترک خورده و نابود شده .این شمایل مشترک سنگ قبرهای قطعه ی ...است. جایی که زیر خاکش کسانی خوابیده اند که زمانی برای خود کسی بوده اند .فرمان میدادند و فریاد میزدند. ناخن میکشیدند و دندان میشکستند..گوش میبردند و تهمت ها میزدند و برای پر کردن یک برگه ی سفید شاید ممکن بود هر بلایی را سر آن مادر مرده بیاورند .چند قبر بالاتر سنگ قبری نگاهم را میگیرد روس سنک نوشته: " الایا ایهاالناس جوونیم نذرعباس" و ترک وسط سنگ نشان از این دارد که پتکی به سنگینی تاریخ و به غیض تعصب بر وسط آن خورده است.چند قبر بالاتر فاتحه خوان دارد.نوشته ی روی سنگ حکایت از مرگ جوان ناکامی دارد که عمرش را به دنیا نگذاشته اند .از مادرش که با چادری مشکی رو گرفته میپرسم : "این قطعه چرا این شکلیه ؟" قاطع و محکم جواب میدهد .آن قسمت اول برای ساواکی های اول انقلاب است .قسمت دوم مخصوص مجاهدین خلق (منافقین) است . و اینجا ارتشی های کودتای نوژه هستند. کل این قطعه اعدام شده اند .پوز خندی میزند و میگوید سنگ قبرهارا نمیگذارند سالم بماند میشکنند.مینشیند و برای میتش قرآن میخواند و من هم میروم . همه ی آنها برای هدفی جنگیده بودند به فرمان کسی کشته بودند و در آخر هم  کشته شدند اما کاش میشد آن کسی که پتک بر سنگ قبری میکوبد را دید و به او گفت...

با تمام احترامی که برای تمام افکار قائلم اما من قطعه ی شهدای بهشت زهرا را دوست دارم. قصد ندارم که از علائقم بگویم اما در بین سنگ قبرها راه رفتم و نگاهی به آنها انداختم .اینبار متفاوت تر از همیشه . سنگها شسته شده بودند و روی هر کدام از پول بیت المال شاخه گلی به نشانه ی احترام گذاشته بودند. تا به خانواده هایشان نشان دهند که فلان و بمان . همه ی آنها هم برای هدفی جنگیده بودند عجیب آنکه آنها هم به فرمان کسی کشته بودند و در آخر هم کشته شدند.اما کاش میشد آنها که از همه بیشتر فریاد شهید شهید سر میدهند رادید و به آنها گفت ...

چه حرفی برای گفتن باقی مانده است؟کدام گوش میشنود؟ از کنار همه ی آنها گذشتم گوشه ای را پیدا کردم تا کمی دراز بکشم . در قبرستان . به دنیای مردگان و تفکرات زنده ها در باره ی آنها فکر می کنم .تفکراتی که حتی دست از سر مرده ها هم بر نمیدارد چه برسد به زنده ها...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 1:11 توسط محمد قاسمی |

یک کامپیوتر کیفی ازآنهایی که این روزها هرکس یکی اش را به دنبال خودش میکشاند با آن صفحه ی کوچکش مهمان آن روز کلاسی بود که سگ صاحبش را نمی شناخت ازبس شلوغ بود .استاد هم از پس ساکت کردن دانشجو ها بر نمی آمد و ناتوانی اش را میشد در هیس هیس کردن مدامش فهمید .جای من طبق معمول ته کلاس دقیقا مناسب ترین محل برای موسیقی گوش کردن و اس ام اس زدن و ... است.با هزار دنگ و فنگ بالاخره تصویر فیلم آمد و قرار شد که همه خفقان بگیرند تا ببینیم فیلم چه میخواهد بگوید .برق کلاس خاموش شد و تقریبا همه چیز آماده بود تا یک مستند مرتبط با درس از یک صفحه ی چهارده اینچی برای پنجاه دانشجوی متعهد پخش شود .فیلم در باره ی آن چیزی بود که پیر مرد ها با آن معمولا در وسائل نقلیه اعصابت را سرویس میکنند و دست آخر ترافیک و گرانی و همه ی گند های ببار آمده را ناشی از آن میدانند. بله پارسه .تخت جمشید و حمله ی تیمور لنگ و از این حرفها .راوی فیلم فرنگی بود و داشت میگفت و میگفت و میگفت .از اینکه این بنارا عمله های حقوق بگیر علم کرده اند و برایش حقوق گرفته اند نه برده ها و این که در آن زمان آزادی بوده و زنان سمت داشته اند و حقوق داشته اند و خلاصه کم کم داشت باورم میشد که گذشته ی واقعا پر افتخاری داشته ام و خود از آ ن بی خبر بوده ام و یک مقداری هم از این حس ها که هر طرفی شعار بدهد به آدم دست میدهد هم بسراغم آمد که ناگهان صدای اذان آنچنان بلند در راهروهای دانشگاه طنین انداز شد که من فقط یاد قوه ی قهریه رب العالمین افتادم و دیگر بلند گوهای کوچک آن ماسماسک توان این را نداشت که بگوید تخت جمشید کی تبدیل شد به این خرابه  و اسرار مگوی این مرز پرگهر چه بوده است؟همیشه چیزی باعث میشود که چیز دیگری پنهان بماند !

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 3:45 توسط محمد قاسمی |

تمام صفحه های تقویم  ورق میخورد و مرا به گذشته بر میگرداند.

وروزها که یکی پس از دیگری آینده را می آورد

و من در کشاکش این گذشته و آینده نیمه میشوم .

نیمی برای روزهای رفته و نیمی برای روزهای مانده .

اکنون نیمی از مرا میبینی که در برابرت ایستاده است .

 تو می دانی من در کجای این بازی زمانم؟

 نه چگونه باید بدانی؟

 تو که خود نیمی از است یا بود ِ خود هستی!!

 صفحه های تقویم ورق میخورد و همه را به دو نیم میکند .

 این سوال ِ همه میشود .

من هستم یا بودم؟

تو هستی یا بودی؟

اوهس..

ما ..

آنها ..

...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:5 توسط محمد قاسمی |