تبليغاتX
هفته نویس
دلم برایت تنگ شده 
این روز ها خبر فقط همین است.
دل تنگ میشوم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:30 توسط محمد قاسمی |

ششمین روز شهریور هر سال روزی است که ناخود آگاه غمبار میشوم.عدد سنم که بالاتر میرود یک حال عجیبی پیدا میکنم. 
دوست عزیزی دارم که متولد همین روز است با یک سال تاخیر و دقیقاً در ساعت تولد من.به من میگوید همزاد.خیلی یکدیگر را دوست داریم و با اینکه سالی شاید یک بار هم یکدیگر را نبینیم اما حس خوبی میدهد که تو کسی را در ساعت تولد و روز تولدت بشناسی.
پارسال جایی بودم با یه عده نوجوون قدو نیم قد با یه عالمه عشق و محبت که برام تولد گرفتن.با اینکه عکساش هیچ وقت به دستم نرسید اما هیچ وقت فراموشش نمیکنم.کادو و کیکو بساط . کلاه بوقی هم گذاشتن سرم و کلی خندیدیم.
چقدر روزها زود میگذره.انقدر درگیریم که مناسبت به مناسبت یاد خاطره ها میفتیم.
من ثروتمند نیستم اما دوستانی دارم که وقتی تولدم را تبریک میگن و به یادمن هستند بغض گلومو میگیره و احساس میکنم همه ی این شهر برای منه.
ثروت من اینها هستند که دوستم دارند و دوستشان دارم.
با داشتن این همه خوبی اضافه شدن چند تار موی سپید روی سرم چندان به حساب نمی آید.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 5:34 توسط محمد قاسمی |

صبح سر کار رفتن حوصله میخواهد و کاری که داشته باشی تا انجام دهی.در غیر این صورت اگر در رخت خواب باشی بهتر است.

صبح ها ی کار ما قدری با بقیه فرق دارد.اکثرا کسی به کسی صبح بخیر نمیگوید مگر آنکه واقعاً صبح زود آمده باشد.چون آن زمان که همدیگر را میبینیم صبح محسوب نمیشود . ساعاتی بعد همه برای ناهار میرویم.جالب است.

البته این تنها ویژگی کار ما نیست.بارز ترین ویژگی اش خنده های ممتد و با صدای بلند است .از آن خنده ها که این روز ها کمتر میتوانی در کوچه و بازار لنگه اش را بیابی.اما سر کار ما از این خنده ها زیاد است.کوچک ترین اتفاقی سر نخ بافتن داستان های تخیلی و موضوع خنده ی جمعی میشود.انقدر ممیزی بازی کرده ایم که اگر یک زن در جمع باشد شوخی ها به گونه ای هدایت میشود که نه از بار طنزش کم میشود نه به کسی توهین میشود.این شوخی و خنده هارا بشدت دوست دارم.

نکته ی دیگر محیط کار ما سیستم آژانسی یا اورژانسی آن است .به این ترتیب که عده ای نیروی کار کشته منتظرند تا بساط را جمع کنند و سر کار بوند تولید کنند تدوین کنند و روانه ی آنتن کنند.دقیقا فضایی شبیه شبکه های خبری را دارد.با این تفاوت که ما صادق تریم .در این فضا است که اگر این دستت به آن دستت چیزی بگوید از گردونه خود بخود حذف میشوی .چون تنها یک کار بلدی نه بیشتر.باید به قولی رنجر تلوزیونی باشی تا از پس کار بر بیایی.شب و روز هم ندارد.و حتی روز تعطیل و غیره.

باید سعی کنی تا همیشه اولین نفر در جمع باشی و آخرین نفر که جمع را ترک میکنی.چرا که بعد از آن کارهای سخت و خنده های ممتد فقط کافی است پایت را از جمع بیرون بگذاری .

آنوقت موضوع صحبت تو میشوی و چیزهایی که در صورتت نمیگویند را پشت سرت میگویند.باید حواست خیلی جمع باشد که تلفنت طولانی نشود.پای اینترنت ننشینی,زیاد کانال را عوض نکنی ,از کسی یا به چیزی انتقاد نکنی,حتی تعریف هم نکنی,رفاقت نکنی,اعتمادنکنی و در یک کلام هر کار که میکنی به این بیاندیشی که اگر بروم پشت سرم چه میگویند.کمی سخت است اما عادت میکنی.مثل من!!!

به قول شاعر 

در بند آن نه این که دشنام یا دعاست                      یادش بخیر هر که زما یاد میکند

این کار کوفتی آنقدر دوست داشتنی است که همه چیزت را میگیرد.

پی نوشت: روزهای اولی که محیط کار جدیدم را تجربه کردم دوست عزیزی گفت که حواست باشد همین هایی که با تو بستنی میخورند پشت سرت میزنند.به او گفتم :دوست میگوید اما دشمن میگوید میخواستم بگویم.
قدری اذیت شدم از اینکه گول خنده ها و دوستی هایشان را خوردم اما درس بزرگی بود.از او ممنونم.
حضرت علی (ع):به دوست خود محبت کن اما اعتماد نکن

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 23:26 توسط محمد قاسمی |